اشعاری در مورد مرگ و سوگ و مصیبت و عزای دوستان و عزیزان

.

با عرض سلام و ادب و احترام

در این صفحه اشعاری برای برای ابراز احساس غم و اندوه و تاثر و عرض تسلیت در غم از دست دادن فرزند و دوستان و و مرگ عزیزانم  خدمت شما گرامیان تقدیم می کنم
 نمونه ای از اشعار این صفحه: 
♥♥♥♥♥
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
❤❤❤❤❤
سردار سرافراز وطن سوی خدا رفت ‌
از صحنه ی محدود فنا سوی بقا رفت
در شام و عراق و یمن و اردن و لبنان ‌‌ ‌
دنبال فیوضات شهادت همه جا رفت
از روی زمینی که پر از سنگ و کلوخ است
ارزنده تر از گوهر و الماس و طلا رفت
او نادر دوران پر از فتنه ی ما بود
افسوس و دریغا که چه زود از بر ما رفت
لطفا متن کامل این شعر و دیگر دل نوشته های بنده در زمینه ی شهادت مظلومانه ی سردار سلیمانی  را در صفحه ی زیر مطالعه فرمائید 
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
♥♥♥♥♥
محمد جان! عزیز دل کجایی؟
چرا دیگر به پیش ما نیایی ؟
کجا رفتی که مادر بی قرار است
پدر هم روزگارش بی تو تار است
لطفا ادامه ی شعر را در صفحه ی زیر که غم نامه هایی در غم مرگ فرزند و جگر گوشه و جوان ناکامم در آن آمده است ، مطالعه فرمائید 
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
♥♥♥♥♥
جهان در پیش چشم بنده تار است
دلم خون از جفای روزگار است
شکایت دارم از این بخت و تقدیر
که از داغی شدم از زندگی سیر
که مردی با مروت از جهان رفت
ابرمردی شریف از اصفهان رفت
لطفا ادامه ی شعر و شرح مختصری از دوست بسیار عزیز و صمیمی ام سید صابر موسوی زاده  را در صفحه ی زیر مطالعه فرمائید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
♥♥♥♥♥
عزیزان تسلیت! جانان جان رفت
پدر ؛ آن نازنین مهربان رفت
نباشد این عزا مختص فامیل
که از ایران دلیری قهرمان رفت
لطفا ادامه ی شعر و دیگر غم نامه هایی که در سوگ وفات دوست بسیار عزیز و صمیمی ام آزاده و جانباز سرافراز مرحوم حاج عباس فولادگر سروده ام را در صفحه ی زیر مطالعه فرمائید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
♥♥♥♥
یکی از رفیقان که چون جان ماست
حسین رضازاده ی با صفاست
به ماهی که مهمانی حق به پاست
رضا زاده مهمان فضل خداست
لطفا غم نامه ای که در سوگ وفات دوست و همکار بسیار عزیز و صمیمی ام حسین رضازاده سروده ام را در صفحه ی زیر مطالعه فرمائید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
❤❤❤❤❤
وقتی سری برای رضای خدا رود
فرقی نمی کند تن بی سر کجا رود
باید کسی که شیعه و دلداه ی علی است
در زندگی همیشه پی مقتدا رود
بی شک نمیرد آنکه شود کشته چون حسین
پاینده آنکه در گذر کربلا رود
لطفا متن کامل این شعر و دیگر دل نوشته های بنده در زمینه ی شهادت مظلومانه ی سرباز مدافع حرم شهید حججی را در صفحه ی زیر مطالعه فرمائید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
❤❤❤❤❤
ارواح تمام مومنین و مومنات شاد
به ذکر یک صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد
و عجل فرجهم

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

توشه ی آخرت را چگونه پربار کنیم

شخصی وصیت کرده بود که بعد از مرگش انبار خرمایی را صدقه دهند و ورثه­­ ی او نیز این کار را کردند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یک دانه از آن خرما ها را با دست مبارکشان برداشته و فرمودند :

اگر متوفی این یک دانه خرما را با دست خود انفاق کرده بود ارزش و ثواب آن بیش از انفاق انبار خرمایی بود که ورثه ­ی او برایش صدقه دادند!

.

    

ماجرایی عبرت آموز
رخدادی کاملاً واقعی  که در کازرون اتفاق افتاد
بعد از 60 سال کار و زحمت، در این دنیا 4 دهنه مغازه دارم و یک باب آپارتمان که با همسرم تنها در آن زندگی میکنیم
4 فرزندم، زندگی مستقلی تشکیل داده اند.
دو عروس و دو داماد و چند تا هم نوه ی شیرین زبان دارم
در یکی از مغازه ها خودم کار می کنم و بقیه را اجاره داده ام .
اوایل شروع بحران کرونا همسرم خیلی اصرار داشت که این روزها مغازه را تعطیل کنم چون با مشتری های زیادی سر و کار دارم، نکند کرونا بگیرم، اما من گوش نکردم .
همسرم برای اینکه مرا متقاعد کند همه ی بچه ها را برای شام به منزل دعوت کرده و کلی تدارک دیده بود.
من اطلاع نداشتم نزدیک عید بود و مشتری زیاد داشتم از این رو دیر وقت بود که به خانه رسیدم
دیدم همسرم خیلی گرفته و غمگین نشسته و کلی غذا و میوه و...
پرسیدم چی شده مهمان داریم؟ چرا ناراحتی؟
گفت بنشین خستگی در کن فعلا شام بخور تا بعد برایت تعریف کنم.
بعد از شام گفت:
امروز زنگ زدم به بچه ها گفتم پدرتان حرف مرا گوش نمی‌کند می رود مغازه و با این همه آدم سروکار دارد می ترسم کرونا بگیرد من نگرانش هستم،
امشب همه بیایید شام منزل ما ببینیم می شود راضیش کنیم تا دیگر سر کار نرود
اما همه ی بچه ها به بهانه های مختلف زنگ زدند و گفتن نمی توانیم بیاییم.
گفتم اینکه ناراحتی ندارد حتماً کار داشتند.
گفت چه کاری؟ آنها از ترس اینکه تو کرونا گرفته باشی نیامدند.
راستش خودم هم حالم گرفته شد و چند تا لعنت و نفرین کردم به کرونا و این وضعی که پیش آمده و.....
به هر حال به خاطر نگرانی همسرم، مغازه را تعطیل کردم و بدون اطلاع بچه ها رفتیم کیش.
بعد از چند روز یکی از پسرها زنگ زد که به ما بگوید مادر بزرگ زنش چشمش را عمل کرده و از مادرش خواست به عیادتش برود.... ولی همسرم حرفش را قطع کرد و از روی غیظ و با ناراحتی گفت:
تو به فکر مادربزرگ زنت هستی، نمی پرسی پدرت کجاست و حالش چطور است ؟
پسرم گفت:
چطور ؟ مگر اتفاقی افتاده؟
همسرم گفت:
راستش پدرت گرونا گرفته الآن چند روز است در بیمارستان بستری است حالش هم خوب نیست و احتمالاً یکی دو روز هم بیشتر زنده نیست.
پسرم مثلاً ناراحت شد و گفت:
در این موقعیت هم که نمیشود ما بیایم ملاقات ، باید چکار کنیم ؟
همسرم گفت:
هیچ ؛ اگر فوت کرد خودشان دفنش میکنند و مراسم هم که ممنوع است و...
من هم کلی خندیدم و گفتم خوب فکری کردی که اینطور گفتی ، ببینیم چه کار میکنند....!
حدود یک هفته در کیش ماندیم و برگشتیم.
البته در این مدت بچه ها باز هم تماس می گرفتند و احوال مرا از مادرشان می پرسیدند....
تا اینکه همسرم روز آخر گفت:
پدرتان فوت کرده و برای دفنش مشغول کارهای قانونی آن هستم.
آخرین باری که بچه ها با مادرشان تماس گرفتند همه می گفتند احتمالاً تو هم گرفتی، آزمایش دادی؟!
او هم گفت نه، ممکن است، چون همیشه پیش پدرتان بودم.
به همین خاطر اصلاً نیامدند که به مادرشان سری بزنند تا اینکه یک روز به بچه ها گفت:
نترسید آزمایش دادم و خوشبختانه من کرونا نگرفتم،
به هر حال آمدند و خانه را ضد عفونی کردند و...
قبل از آمدن بچه ها قرار گذاشتیم من داخل اتاق پنهان شوم و بازی را ادامه دهیم.
وقتی بچه ها آمدند ، پس از کمی ابراز ناراحتی و پخش یه جعبه خرمایی که یکی‌ از آنها آورده بود و... یکی از عروسا گفت:
خدا بیامرزد حاج آقا را، عمر خودش را کرده بود، خوب شد بچه ها که جوان هستند نیامدند که کرونا بگیرند.
یکی از دامادها به پسر بزرگم گفت:
خدا رحمتش کند، حمیدجان دیر وقت است آن برگه ها را نشان مادر بدهید...
یکی از دخترها ناراحت شد و گفت حالا چه وقت این کارهاست و...
معلوم شد هر چهار فرزندم بین خودشان توافق کرده بودند که مغازه ها بین شان تقسیم شود و آپارتمان را برای مادرشان در نظر گرفته بودند و کاغذی هم بین خودشون امضا کرده بودند و حالا سراغ سند ها و مدارک کفن و دفن را میگرفتند...!
همسرم گفت:
حداقل می گذاشتید کفن آن خدابیامرز خشک شود و.....
در همین لحظه از اتاق آمدم بیرون و درست و حسابی خدمت همه شان رسیدم...
وقتی دیدم به جای 4 تا فرزند، «چهارتا بدتر از ویروس کرونا» بزرگ کرده ام، همانجا تصمیم گرفتم مغازه ها را بفروشم و پولش را برای کمک به بیماران کرونایی اهدا کنم و با همسرم به دیاری دیگر کوچ کنیم، دیاری روستایی و عشایری که چند تا گوسفند بگیریم و تا پایان عمر با احشام و حیوانات زندگی کنیم که «چوپانی گوسفندان» به مراتب از بزرگ کردن این گونه فرزندان بهتر و پر بارتر است....
امیرستار نصیریانی،
(نیکوکاری که پول فروش چهار مغازه را به بیماران کرونایی کازرون، اهدا کرد)