انتخابات در ایران

با عرض سلام و ادب و احترام

در این صفحه تعدادی از اشعار بنده که در آنها به موضوع انتخابات در ایران پرداخته شده است خدمت شما تقدیم می شود

نمونه ای از اشعار در این صفحه
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
تا دوره ی احمدی نژاد است
دوران تورم و فساد است
از فهم و شعور و سعی دولت
خشکیده درخت اقتصاد است
در راه ترقی و تکامل
تعطیلی و تنبلی زیاد است
بیهوده مکن تلاش و تحصیل
این دوره به کام بیسواد است....
لطفا متن کامل شعر و ابیات دیگری
در توصیف دوران ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد و یادآوری آن دوران را در صفحه ی زیر مطالعه فرمائید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

‌ بنده از هر دولتی در هر زمان متشکرم
جای هر مرد و زن و پیر و جوان متشکرم
گر چه ملت قدر این دولت نمی داند ، ولی
من به جای مردم نامهربان متشکرم
حق ما مردم یقین شمشیر چنگیز است و شمر
پس هم از خلخالی و هم طالبان متشکرم
لطفا ادامه ی شعر را در صفحه ی زیر مطالعه فرمائید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
بین خلقی که اهل تزویر است
حقه بازی به جای تدبیر است
چون دروغ از رسوم ایرانی است
حق ما پس جناب روحانی است
لطفا متن کامل شعر را در صفحه ی زیر مطالعه فرمائید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
در میانِ مَردُمی از اِشتباه
شُد شَبانی اِتفاقاً پادِشاه
ملتش در چشم او چون گلّه بود
اشرفی هم در نگاهش غلّه بود
علم لازم بر ریاست چون نداشت
پس به جز تخم فنا، چیزی نکاشت
لطفا ادامه ی این حکایت آشنا را در صفحه ی زیر مطالعه فرمائید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
بنده چند دوره ای هست که دیگر در انتخابات شرکت نمی کنم
یعنی از سال ۸۸ به این نتیجه رسیده ام که رای دادن ما تائید حماقت خود و امضای نابودی ایران است
سال ۸۴ طرفدار سر سخت  آقای احمدی نژاد بودم ولی خیلی زود فهمیدم که اشتباه کرده ام
سال ۸۸ برای جبران آن اشتباه وارد ستاد آقای موسوی شدم تا بلکه دیگر احمدی نژاد رئیس جمهور نشود اما آنجا بود که فهمیدم جناح اصلاح طلب ها از اصول گراها هم بدترند
وقتی نزدیک اصلاح طلب ها شدم فهمیدم که آنها چه زهر مارهایی هستند صد رحمت به اصول گراها.....
و خلاصه آن زمان بود که دریافتم اصلا قضیه ی جناح های سیاسی چپ و راست همه فریبکاری و بازی دادن مردم است
فهمیدم که تقریبا در سیستم سیاسی کشور ایران به جز عده ای انگشت شمار کسی برای رضای خدا و خدمت به خلق قدمی بر نمی دارد .
آنجا بود که این رباعی را سرودم:
باشد همه جا زبان حقگو خاموش؟
بینم همه را برای مسند در جوش
من مطمئنم که گربه ای در دنیا
از بهر خدا یقین نمی گیرد موش

لطفا تحلیلی بر عملکرد آقای احمدی نژاد را در صفحه ی زیر مطالعه فرمائید 

احمدی نژاد 

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

و اما قبل از ارائه ی لیست اشعار دو  حکایت متناسب با موضوع خدمت شما تقدیم می کنم

در صورت تمایل آن را مطالعه فرمائید 

 خلبان ناشی 

چندی پیش به همراه خانواده و چند تن از اعضای فامیل با هواپیما عازم سفری زیارتی بودیم

مسافرها همه داخل هواپیما نشسته بودند و خود را برای پرواز آماده می کردند که صدای بحث و جدل از قسمت جلوی هواپیما شنیده شد....

آرام آرام بحث بالا گرفت بطوری که کم کم این بحث ها به مشاجره تبدیل شد

خیلی زود متوجه شدم که مشاجره میان دو نفری پیش آمده که لباس خلبانی پوشیده و هر یک خود را از دیگری بهتر می داند و می خواهد خودش پشت کابین هواپیما بنشیند تا به سوی مقصد پرواز کنیم

پس از چندی به هر حال قرار شد مسافرین از بین این دو خلبان یکی را به عنوان کاپیتان انتخاب کنند

اینجا بود که دیگر بحث به میان مسافرها هم کشیده شد

هر کسی نظری می داد.‌‌‌‌...

یکی می گفت او را انتخاب کنید که ریش دارد او پیداست آدم متعهدی است....

دیگری می گفت نه ،او شایسته نیست ، به رقیبش رای می دهیم که سه تیغه کرده پیداست که او برای این کار مناسب تر است و تیپش هم بیشتر به خلبانان می آید....

ناگهان پدرم از روی صندلی اش بلند شد و گفت:

این دو نفر را می شناسم!

اینها از بچه های محله ی ما هستند!!

آن یکی که ریش و سبیل دارد شاهین قصاب ، و آن دیگری که بی ریش و سبیل می باشد رامین بقال است!!!

اما اینها را چه به خلبانی؟؟!!....

ولی صدای پدرم در میان هیاهوی مسافرین گم شد

تا اینکه بالاخره پدرم عصبانی شد و داد و بیداد به راه انداخت که:

اینها هیچکدام خلبان نیستید اینان را چه به خلبانی!!؟؟....

ای مردم برای چه جان خود را به دست اینها می سپارید؟؟!!....

هر کسی چیزی می گفت

یکی می گفت: آقای محترم لطفا در کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن

دیگری گفت: اگر اینها بقال و قصابند پس چرا لباس خلبانی پوشیده اند؟

یکی هم افاضه فرمود: خب شاید در کنار حرفه ی شان آموزش خلبانی هم دیده اند.....

به هر حال بحث بالا گرفت و زمزمه ها شروع شد......

تا اینکه بالاخره دو نفر از خدمه ی هواپیما آمدند و پدرم را گرفتند و به زور او را از هواپیما بیرون انداختند

من و چند نفر دیگر هم خواستیم از هواپیما خارج شویم که خدمه ی هواپیما اجازه ی خروج به ما ندادند.....

تا اینکه بالاخره اکثریت مسافران رامین بقال که سه تیغه کرده بود را به عنوان خلبان انتخاب کردند

دقایقی دیگر هواپیما با چند تکان محکم و ذکر هزار انا انزلناه از زمین بلند شد

چند دقیقه ای بیشتر در آسمان پرواز نکرده بودیم که ناگهان کسی از کابین خلبان پشت بلندگو اعلام خطر کرد و تا آمدیم به خودمان بجنبیم هواپیما به همراه همه ی سرنشینانش سقوط کرد....

همین که هواپیما به زمین برخورد کرد ناگهان از خواب پریدم ، دیدم از روی تخت به زمین افتاده ام.....

صبح موقع صرف صبحانه خوابم را برای پدرم تعریف کردم ، گفت:

ان شاء الله که خیر است....

راستی بگو ببینم!

جمعه بالاخره به چه کسی رای خواهی داد؟؟؟؟

به رئیسی یا روحانی؟؟؟!!!

گفتم پدر جان به هر کدام که شما بفرمائید

پدر فرمودند:

فرقی نمی کنند

قضیه ی انتخابات حکایت همان خواب دیشب توست

فرقی نمی کنند

به هر کدام رای دهیم سقوط مان حتمی است.....

25 اردیبهشت 1396

 حکایت مرد ساده دل و دزدان دغل   
روستایی ساده دلی گوسفندی را برای فروش به شهر می برد
زنگوله ای را به گردن گوسفند آویزان کرده و گردن گوسفند را به دم الاغش بسته و حرکت نمود‌
در بین راه دزدان زنگوله را از گردن گوسفند باز کرده و به دم الاغ بسته و گوسفند را بردند
در ادامه ی راه الاغ هم با چرخاندن دمش و صدای زنگوله خرکیف شده بود
بعد از طی مسافتی یکی از دزدان جلوی مرد روستایی را گرفت و گفت :
چرا زنگوله به دم خر بسته ای؟!
کدام آدم عاقلی این کار را می کند؟!
روستایی ساده دل از روی الاغ نگاهی به پشت سرش انداخت دید که آن مرد درست می گوید
گفت : من زنگوله را به گردن گوسفند بسته بودم
دزد گفت : درست می گویی گوسفندی را در دست یک نفر دیدم که به آن سو می برد ؛ خر را به من بسپار و تا دیر نشده برو گوسفندت را پس بگیر
مرد روستای الاغ را به دزد سپرد و مدتی را به دنبال گوسفند گشت
اما وقتی خسته و نا امید به جایی که خر را به دزد سپرده بود برگشت دید که اثری از الاغ و آن مرد نیست
با دلی شکسته و خسته به سمت روستا برگشت
بعد از طی مسافتی چند نفر را در کنار چاهی در حال استراحت دید
داستانش را برای آنها بازگو کرد
یکی از آنها گفت :
ان شاالله جبران میشود و ادامه داد:
ما چند نفر تاجریم و تمام سکه های ما در کیسه ای بود که در این چاه افتاده است
چنانچه بلد باشی در چاه بروی و کیسه را بیرون بیاوری ما هم در عوض مبلغی بیش از بهای گوسفند و خر بعنوان پاداش به تو خواهیم داد
روستایی ساده دل بار سوم هم فریب دزدان را خورد و لباس خود را از تن در آورده به دست دزدان سپرد و به ته چاه رفت اما بعد از مدتی جستجو بی نتیجه بیرون آمد
ولی دیگر نه اثری از دزدان بود نه از لباسهایش.....
و اما نتیجه ی اخلاقی داستان:
ما در چهل سال گذشته در انتخابات مختلف هر بار با وعده و وعید های دروغین و شعارهای فریبنده دزدانی را انتخاب کردیم و در هر نوبت قسمتی از هستی خود را به فنا دادیم.....
یادمان باشد که دروغگوترین رئیس جمهور تاریخ جهان در سال ۹۲ قول داد که صد روزه اوضاع اقتصادی ایران را بهبود بخشد اما علیرغم اینکه پس از چهار سال یعنی چهارده برابر مدتی که قول بهبود داده بود نه تنها هیچ تاثیر مثبتی نگذاشت که اوضاع مملکت را از هر جهت خراب تر کرد با این حال باز هم امت قهرمان ایران فریبش را خوردند و مجددا در انتخابات سال ۹۶ برای ریاست جمهوری منتخب مردم شد....
به هر حال
به امید حضور حداکثری امت قهرمان ایران در انتخابات آینده
همچنان منتظر حضور سبز شما هستیم....

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

برای مطالعه ی شعر انتخابی تان  لطفا از لیست اشعار  بر روی نام شعر مورد نظر کلیک کنید. 

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

 قبل و بعداز انتخابات  

قبل و بعداز انتخابات